۲۹۷.

بامامانم تومطب نشسته بودیم

یهویه صدای وحشتناک ازپشت سرم اومد

بعدش سریع پشتم داغ شد

گفتم :مامان چی بود؟

گفت:پشت سری ت بادگلو ول داد

به جون خودم تا مامانم اینوگفت توذهنم یه ازدها که داره ازدهنش آتیش میادتصورکردم

برگشتم ببینم کی بوده دیدم یه دختربچه س

تمام مدتی که تومطب بودیم داشتم به این فکرمیکردم

که

این بچه بادگلوش اینقدبلنده ببین چجوری میگوزه

دوتاراه داره گوزیدنش:

یا اینکه مث موشک عمل میکنه پرت میشه هواودرنهایت میچسبه به سقف

یااینکه مث بمب عمل میکنه زمین وسوراخ میکنه ودرنهایت میره توزمین

گوزیدنش خیلی فکرمومشغول کرده بود

خواستم برگردم بهش بگم:دخترخانوم میشه بگوزی

اما روم نشد

چه دختر کم رویی م من