۳۰۴.

من عاشق این جوکم.

حتما بخونیدش:

هر وقت چشمم به پنکه میافته یاد اول دبستانم میافتم که تو اولین روز بغل دستیم بجای سلام بهم گفت بگو پنکه!
منم گفتم پنکه...
درجواب گفت:شورت بابات تنگه
...
و بعد اونقدر خندید که گوزید و وقتی عمق فاجعه رو فهمید لحظه ای بنفش شدوبعد از شدت گریه عرعرش به هوا رفت و من توی تمام این مراحل با این قیافه :| تنها در این تفکر بودم که چرا شورت بابای من تنگ است و تنگ بودنش با پنکه چه رابطه ای دارد